|
|
|
|
|
کسی آیا می داند کهربایی چه رنگی است؟
فریدون فروغی در شعر هایش اینچنین می گوید : " تن نمیدم به رنگ کهربایی..." کهربایی شاید رنگ آن لحظه ایست که پس از یک ماه کار طاقت فرسا می فهمی حقوقت ۱۰۰ هزار تومان است و مجموع بدهی هایت به دوست و آشنا بیش از ۱۰۰ هزار تومان... کهربایی شاید رنگ لحظات پر دود و دمی است که در ترافیک تهران اسیر شده ای و مدتهاست که دوستت سر قرار منتظرت است و نمی دانی مقصر کیست؟؟؟ تن نخواهم داد به رنگ کهربایی... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:3 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
نيمه شب بود. از سر و صداي زياد همه جمع شده بودند. يكي از زنداني ها گويي ديوانه شده بود.چهار زانو نشسته بود، اشك مي ريخت و سرش را به زمين مي كوبيد. بالاي سرش طناب داري بود كه با بريده هاي پتويش درست كرده بود و روبرويش نيز قرآني باز روي زمين بود. وقتي نگاهش به قرآن مي افتاد بر شدت گريه اش افزوده مي شد. زندان بان رسيد. گفت كسي نزديكش نشود. سپس از زندانيان پرسيد آيا مرد ديوانه دوستي دارد؟ يكي از زندانيان گفت: اسمش محمده . دوستي نداره . من بهش كتاب مي دم بخونه. خيلي ساله كه اينجا زندانيه ولي تا حالا ازم قرآن نخواسته بود. مي گن قبل از اينكه زنداني بشه خيلي مومن و با خدا بوده اما تو اين سالها بيشتر كتاباي صادق هدايت و از اين جور چيزا مي خوند. امشب بهم گفت مي خوام اين شب آخري رو قرآن بخونم. من نفهميدم چي ميگه فكر كردم لابد قراره آزاد بشه. بهش اين قرآن رو دادم... زندان بان با احتياط به سمت زنداني ديوانه رفت و گفت مي خواستي خودكشي كني؟ زنداني حرفي نزد . هق هق گريه مي كرد. بعد از اندكي مكث با دستش آيه اي را نشان داد اما گريه امانش نداد حرفي بزند: " يونس در شكم ماهي به عبادت پرداخت و اگر اين كار را نمي كرد تا قيامت در آنجا باقي مي ماند" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:29 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
سال ۱۴۸۶ - شهر تهران - دبیرستان ... - سر کلاس تاریخ استاد ...
بچه ها این نقشه ایران است. روز گاری یک سرش هند٫ سر دیگر نامعلوم٫ وسعتش قدر دلهای شما بود. تا که در گذر تاریخ قدر ندانستیم. تا همین صد سال پیش وسعت ایران از دریای شمال بود تا خلیجی که آن را خلیج همیشه فارس می نامیدند. دانش آموزی پرسید: استاد آیا این جبر تاریخ است؟ آیا این جبر تاریخ است؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:4 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا فکر کردید چرا با وجود اینکه فطرت آدمها یکسانه ولی روز قیامت انسانها مقامهای متفاوتی دارند؟
به نظرتون این فرق از چی ناشی میشه؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:38 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
وای بعد از یک سال
وااااااااااااااااااااای بعد از یک سال دوباره برگشتم و یه سر به این خلوتگاه دلم زدم. به همه سر زدم هیچ کس به مطلب نوشتن ادامه نداده بود غیر از وبلاگ یه کنج خلوت برای دلم... افسوس جز بهت چیزی برای گفتن ندارم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 2:18 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه اگه دستم رو بگیری از غرورت کم نمی شه ساکت و صبور و عاشق وقتی حوصله نداری پیش حرفای دل من حرف عشق رو کم می یاری لحظه هام تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من کا ش چشات به جاده می زد از دل تو تا دل من
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 0:39 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک همانطور که به آسمان شب می نگریست آهسته گفت: مادر همه ی آدمهای روی زمین ستاره دارند؟
مادر با بی توجهی گفت: آره پسرم پسرک گفت: ستاره ها چطور؟ آیا هر ستاره ای روی زمین یک آدم دارد؟ مادر کمی فکر کرد و گفت: آره... پسرک با دقت به ستاره ها نگاه می کرد. می دانست فردا که خورشید طلوع کند تمام ستاره ها در نور خیره کننده آن محو خواهند شد. زیر لب گفت: - ولی مادر زیباترین ستاره آسمان.... خورشید .... ستاره رویا های هیچ کس نیست... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:52 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای بالهای پرنده به گوش می رسید...
اما صدای جیک جیک جوجه هایش که کمی آن طرف تر در انتظار غذا بودند نمی آمد. صدای گلوله به گوش رسید. صدای بالهای پرنده دیگر نمی آمد. شکارچی گفت : پرنده هیچ گاه خوشبخت نمی شود چون آرزوی پرواز ندارد!!! * * * صدای جوجه ها همچنان نمی آمد... گویی آرزوی پرواز آنها مرده بود...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:22 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
کمی پس از برج میلاد در اوتوبان شیخ فضل الله درست سر دو راهی که یکی آز آنها به شهرک غرب منتهی می شود یک پلاکارد بزرگ تبلیغاتی نصب شده است. روی پلاکارد تصویر یک سری افراد است که همگی ساعت مورد تبلیغ را به دست بسته اند و در کنار آن اینچنین نوشته شده است :
" به جزئیات دقت کنیم ..." همیشه وقتی ماه را می نگریستم یک چیز دیوانه ام می کزد. چرا ما حرفی برای گفتن نداریم . چرا ماه همیشه ساکت و بی حرکت می ایستد و من را تماشا می کند. چرا حرفی برای من ندارد...؟ حال افسوس می خورم چرا به جزئیات دقت نکردم . چرا نفهمیدم ماه که به ظاهر ایستاده با چه سرعتی در حال گردش در چند مدار می باشد. چرا فریاد ماه را نشنیدم وقتی می گفت :" فریب ظاهر آرام پیرامونت را مخور ... همه چیز به طرز وحشتناکی در حال حرکت است." وقتی خوب دقت می کنم همه چیز در خانه ی ما گویی آرام و بی حرکت است ... و این ترس مرا بیشتر می کند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:41 توسط سینا دانش
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتها گذشت تا با تو بودن را بیاموزم
و یکروز تو با من عهدی بستی و من گفتم عشق را به تو ثابت خواهم کرد تو مرا به سرزمینی فرستادی که در آن بودن یا نبودن مساله این بود سرزمینی که در آن علم بهتر است یا ثروت را اگر از کسی بپرسی هرگز نخواهد گفت عشق بهتر است سرزمینی که در آن عشق و جنون یک معنی می دهند.... انسان زود عهدش را فراموش می کند مدتها گذشت و من بی تو بودن را نیاموختم... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:16 توسط سینا دانش
|
|
||